تبليغاتX
چکیده رنگ عشق تو

چکیده رنگ عشق تو

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان ,جان به یغمایش سپردم نیست آرامم هنوز




با نگاهت می توان خورشید را از شب گرفت

لحظه های زخمی امید را از شب گرفت

 

با نگاهت می توان با لحظه ها پیوند خورد

سایه های خسته ی تردید را از شب گرفت

 

با نگاهت می توان تا بی نهایت سیر کرد

راز این تاریکی جاوید را از شب گرفت

 

با نگاهت می توان خندید بر غمها و درد

غربت گلپونه ی نومید را از شب گرفت

 

با نگاهت می توان فهمید هر افسانه را

آسمان سرد مروارید را از شب گرفت

 

با نگاهت می توان در اشکها تقسیم شد

ساده شد اندوه این تبعید را از شب گرفت

 

با نگاهت می توان پرواز کرد تا اوج عشق

زین سفر راز گل ارکید را از شب گرفت

 

ای صبا یک شب ز من با ماه بی همتا بگو

با نگاهت می توان خورشید را از شب گرفت

نوشته شده در ساعت توسط رضوان باستانی(چکاوک) |


 


مرا آرزویی به جزموج نیست

که  دورم کند تا افقهای نور

ودستی که بر زخم دل مرهمی

نهد تا رسیدن به ماوای نور

 

به بالی که بر من گشاید دری

که  دروسعت آبیش گم شوم

شبیه دلی تا کران عطش

در آوای مهتابیش گم  شوم

 

مرا آرزویی به جز دشت نیست

که با بوی گندم به باران رسم

به لبخند خورشید لب  وا کنم

صبورانه تا اوج عرفان رسم

 

به باران که با شوق سرشارخود

به عشق زمین جان رهامی کند

و یا قلبی  آکنده  و آتشین

که هردم خدایا ،خدا می کند

 

مرا آرزویی به جزچشمه نیست

که تا جان به تن هست، راهی شوم

چواشکی که در راه دل می چکد

سحرگاه از شعله  آهی شوم

 

به کوهی که با اقتداری شگرف

رهش بی عبورو جدا مانده است

ولی باصبوری به دامان دشت

غریبانه وباخدا مانده  است

 

مرا آرزویی به جزشمع نیست

صبوری کنم تا سحر جان دهم

وسوزم سرافراز درشعله ای

بدین سوختن رنگ عرفان دهم

 

مرا آرزویی به جز اوج  نیست

سبکبال برآسمان  پر  کشم

درآن آبی بیکران  گم  شوم

ازاین خاکی بی نشان پر کشم

نوشته شده در ساعت توسط رضوان باستانی(چکاوک) |



چکیده رنگ عشق تو به آسمان دفترم

حریری از نیایشت بکش به شعر پرپرم


چکیده رنگ عشق تو به قطره ی نگاه من

به آبی کلام  من  ، به دفتر سیاه  من


چکیده رنگ عشق تو به ذره ذره ی تنم

به غربت غریب من ، به انتهای بودنم


چکیده رنگ عشق تو  تمام واژه ها مرا

کشانده تا عروج دل سکوت این صدا مرا


چکیده رنگ عشق تو به سایه های بودنم

در آستان عشق تو شبی پر از تپش منم


چکیده رنگ عشق تو بر غزل غریب من

به ناله های شعر من،به وسعت شکیب من


چکیده رنگ عشق تو سراسر وجود من

به اشکهای گرم من ،صداقت سجود من


چکیده رنگ عشق تو به قطره قطره خون من

شبیه قصه می شود  حکایت جنون من

نوشته شده در ساعت توسط رضوان باستانی(چکاوک) |


 


ساقه ای می پژمرد این شعله در کامم هنوز

خسته خسته می نویسم تا سرانجامم هنوز


آتشین سر می کشد اندوه بی پایان من

شعله می افروزد از عصیان آرامم هنوز


چشم گریانی که در عریانی شبها شکست

غربت خیسی که لبریز دل جامم هنوز


با سکوتم می نویسم بر حریر سرخ دل

«در میان پختگان عشق او خامم هنوز»


این که تا آغوش دریا بی قراری میکنم

چون صدف بر خاک ساحل, دُردی آشامم هنوز


اینک ای امواج بر سودای من عصیان کنید

من در این گمگشتگی آواره ی نامم هنوز


سینه ام میسوزد و می پرورد عشق تورا

«جان به یغمایت سپردم, نیست آرامم هنوز»


لحظه های زخمی ام در حادثه جان می کند

«تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز»


              چکیده رنگ عشق تو

نوشته شده در ساعت توسط رضوان باستانی(چکاوک) |


 

گره خورد ه ام با تمنای خورشید

به دستی که برهستی ام سایه پاشید

به احساسی از ناتمام تمامم

به ذرات تاریکی التیامم

به رنگ شفق تا طلوع سپیده

که اوج غزل تا دل شب کشیده

 

گره خورده ام زخم تاراج را

فریبی به افسانه محتاج را

نیازی به باران  به باران شدن

به روییدنی ساقه پنهان شدن

به فرسودنی جنس خاک وزمین

به دل کندنی سخت اینچنین

 

گره خورده ام سخت با بغض شب

چو اشک جگرسوز لیلی به تب

به خاکی که با عشق باران تپید

به اشکی که از ناله ی دل چکید

به یغمای فرسودن هر خزان

به آلودن از اشک چشمی نهان

به در سایه پژمردن و گم شدن

طلایی چو امواج گندم شدن

...

    چکیده رنگ عشق تو 

نوشته شده در ساعت توسط رضوان باستانی(چکاوک) |


 

اي خزان در سينه سوزان تو من سوختم

در غروب حسرت عريان تو من سوختم

 

شانه هايت  تكيه گاه  جاده ي  تنهاييم

در كوير زرد و بي پايان تو من سوختم

 

با غزل در ازدحام خا لييت مي پژمرم

با نفسهاي تن عريان تو من  سوختم

 

حرمت احساس من آيينه ي اندوه تو

در هجوم خالي عصيان تو من سوختم

 

بيقراري شيوه ی تلخ تو بود و سهم من

گمشده در رقص سر گردان تو من سوختم

 

اشكهايم هر نفس در واژه ها گم مي شوند

در عبور غربت  گريان تو من سوختم

 

نقش دل بر دفترم خاموش مي ماند ولي

اي خزان در كلبه ي ويران تو من سوختم

 

با اقاقي مي نويسم ؛ با شقا يق مي زييم

تا بداني در تب هجران تو من سوختم

 

سهم هر پروانه را شوريدگان باور كنند

اي خزان در شور بي پايان تو من سوختم

 

آتشين شمعم كه در آغوش شب جان بسپرم

اي خزان در آتش سوزان تو من سوختم


مجموعه شعر:{ چکیده رنگ عشق تو}

                            { چکاوک}

 

نوشته شده در ساعت توسط رضوان باستانی(چکاوک) |